![]() |
![]() |
|
|
و با روح من از روز ازل يارترين (فریدون مشیری)
............................ قديما قصمونو شروع مي كرديم اينطوري : يكي بود، يكي نبود زير گنبد كبود غير از خداي مهربون هيچكس نبود انگاري اونكه بود من بودم و اونكه نبــود تو بودي. زير گنبد به اين كبودي فقط خدا نشسته بود آواز پرنده هاي قصمون تنهايي و جدايي بود توي قلب آدمــــــاش نشوني از عشق نبود قصه كه به سر رسيد كلاغه به خونش نرسيد آخه چشمي واسه برگشتن اون هيچ انتظاري نكشيـــــــد حالا از سر بگم اين قصه رو،گوش كن عزيزم: يكي بود ، يكي نبود، اما ديگه اونكه بود من نبودم، اونكه نبود هم تو نبودي. تو قصه ي تازه ي ما جايي واسه غصه نبود همش حرف، حرف دلو صدا صداي عشق بود حالا ديگه اونكه بود ، ما بوديم و اونكه نبود، ما نبوديم.... زير گنبد زيباي كبود غير از خداي مهربون نشستن با همديگه اين دلاي عاشقمون اما اين قصه هرگز به سر نرسيد آخه هيچ عشقي به آخر نرسيد .....................
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/07/01ساعت 0:52 توسط گل یخ |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
به تماشا سوگند وبه آغاز کلام.
راز پرستش چیست؟ وقتی میگی پرستش یاد خدا میافتی درسته که پرستش واقعی شایسته ی خداست اما میشه هر کسی که تو قلبت هست رو بپرستی. هر کسی که این شایستگی رو داشته باشه. گر چه هر کدوم جای خودشونو دارن..... اما راز این پرستش چیه؟ به نظر من این راز تنها می تونه عشق باشه. تقدیم به خدای روی زمین من......... |
|
RSS
|