![]() |
![]() |
|
|
چشمها را نبايد بست. زندگي راهمينطور كه هست بايد ديد. زندگي رؤياست ، رؤياي دست يافتني اما دور. در اين تاريكي، واژه ها به ذهنم هجوم مي آورند. فردا كه روشن شود ديگر هيچ چيز نيست جز اين صفحه ي خط خورده ي ذهن. خط خوردگيهايي شبيه هيچ اما خود گوياي همه چيز... نور را نمي خواهم ، اگر خاطرم روشن شود ، هر چه آمده مي رود و من در سكوت ابهام آميز آمد و رفتشان غوطه ور خواهم ماند. پس اي لحظه هاي تاريك بمانيد در اين سكوت مبهم و ترسيم زلال ترين احساسم را به تماشا بنشينيد. چيست آنچه كه به هنگام خاموشي نورها ،واژه هاي رنگي را به صفحه ي ذهن دعوت مي کند؟ نمي دانم !!! فكر مي كنم ، فكر..... شايد فقط تنهايي است. دل كه تنها شد مي نويسد از عشق. و حال مهتاب هم نورش را ملايمتر مي تاباند. شايد براي من و به خاطر من كه بنويسم از رؤيا ، عشق، دوستي ، زندگي و .... نمي دانم چه مي نويسم و آيا اصلا" اين قلمي كه در دست گرفته ام مي نويسد ؟!! اما اين را خوب مي دانم كه هيچ نوشته اي توان توصيف حقيقت عشق را ندارد. صفحه پر شده از واژه هاي عجيب. بازهم دل تنهاست. اما اين بار گوشه اي نشست و در اين تاريكي به يادگار نوشت از عشق . تا گاه گاهي با اين خاطره بسرايد همان ترانه ي يار را. كه مي گفت: "واسه صداي خستشون ، بغض همين ترانه بس." اينجا نيز صداي جيرجيركهاي خسته دل به گوش نمي رسد. تنها صداي لالايي است كه از دور مي آيد و مرا به عمق خواب و رؤيا مي برد. به عمق رؤياي هميشگي ام.... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/06/04ساعت 0:37 توسط گل یخ |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
به تماشا سوگند وبه آغاز کلام.
راز پرستش چیست؟ وقتی میگی پرستش یاد خدا میافتی درسته که پرستش واقعی شایسته ی خداست اما میشه هر کسی که تو قلبت هست رو بپرستی. هر کسی که این شایستگی رو داشته باشه. گر چه هر کدوم جای خودشونو دارن..... اما راز این پرستش چیه؟ به نظر من این راز تنها می تونه عشق باشه. تقدیم به خدای روی زمین من......... |
|
RSS
|