![]() |
![]() |
|
|
ماههاست زيباترين جملات را براي امروز کنارمي گذارم، امشب اما همه جملات فرار کرده اند، همينطور بي وزن و بي هوا آمدم بگويم روزی که برای اولین بار قلم دست گرفتی و از دوازده رنگ جعبه مدادرنگی ات ، رنگ قرمز را برداشتی و خطوطی مبهم کشیدی. یک روز توانستی با همان مدادرنگی قرمزت شکلی شبیه قلب کوچکت بکشی و آن را پر از خون گرم دستانت کنی. بزرگتر که شدی عشق را با دستانت حک کردی روی کاغذ، قرمز و زیبا. نرم نرمک چیزهایی فهمیدی؛ قلبی که دردفتر خاطرات دوستانه ات می تپید و به گرمی نگاهت می گفت دوستت دارم. تو هم دوست داشتی این دوست داشتن را روزی حس کنی رسید آن روز که حس کردی قلبت دوست میدارد کسی را که باشد ، باشد و برایت عاشقی کند و تو بیشتر از همیشه دوستش بداری. حالا دیگر گرمای نگاهش را حس می کردی، مداد رنگی قرمزت را با او قسمت می کردی و آن وقت بود که دوست داشتی تمام لحظه هایت را به پایش بریزی، و امروز چون خون در رگهایت جاریست و با قلب کوچک او زندگی سهمی از عاشقانه هایت شده تقدیم به وسعت دل مهربان یار
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/12/21ساعت 1:20 توسط گل یخ |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
به تماشا سوگند وبه آغاز کلام.
راز پرستش چیست؟ وقتی میگی پرستش یاد خدا میافتی درسته که پرستش واقعی شایسته ی خداست اما میشه هر کسی که تو قلبت هست رو بپرستی. هر کسی که این شایستگی رو داشته باشه. گر چه هر کدوم جای خودشونو دارن..... اما راز این پرستش چیه؟ به نظر من این راز تنها می تونه عشق باشه. تقدیم به خدای روی زمین من......... |
|
RSS
|