تبليغاتX


www.sina2006.tk

شعر یعنی قلعه ای از جنس عشق

امروز روزی است که خدا فرزند خود را به زمین هدیه داد .

خدا، خدای محبت است.

من یک زمان این را فهمیدم که خدا چقدر من را دوست دارد و بارها حس کردم که چقدر دوستش دارم.

این خلقت را سپاس و همه ی عشقم تقدیم به او.

 

بهترینم

برای ناز قدومت

آسمان را فرشته ها ستاره باران میکنند تا شب تولدت همچون روز خلقتت نورانی باشد

و در دل آرزوهای زیبایی برایت دارند

 

و من هم بهترینها را از خدا برایت خواستارم

خوشبخت ترین باشی

 

 

تولدت مبارک

 

 

 

دوستان عزیز امروز تولد عشق من هست، این عشق نه از لحظه ی دیدار، بلکه از زمان خلقت او متولد شد.

و شما هم امروز در جشن و شادی ما شریک هستید

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/12/21ساعت 7:35  توسط گل یخ | 

برای زیباترین عشق زیبایم

برای بهانه ی زیستنم 

 

 

 

در باغ بی برگی زادم.

 

و در ثروت فقر غنی گشتم.

 

و از چشمه ی ایمان سیراب شدم.

 

و در هوای دوست داشتن،دم زدم.

 

و در آرزوی آزادی سر بر داشتم.

 

و در بالای غرور،قامت کشیدم.

 

و از دانش،طعامم دادند.

 

و از شعر، شرابم نوشانند

 

و از مهر،نوازشم کردند.

 

و حقیقت،دینم شد و راه رفتنم.

 

و خیر ،حیاتم شد و کار ماندنم.

 

و زیبائی، عشقم شد و بهانه ی زیستنم!

 

(دکتر شریعتی)

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/08/29ساعت 14:38  توسط گل یخ | 
 

  

اگر گلی را داشته باشی که در یک ستاره ی دیگر است ، شب تماشای آسمان چه لطفی پیدا می کند : همه ی ستاره ها غرق گل می شوند !

 

و من آسمان را به بهانه ی چشمان تو خیره می نگرم ...

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/08/02ساعت 5:36  توسط گل یخ | 
 

همه گویند که: تو عاشق اویی

گر چه دانم همه کس عاشق اویند

لیک می ترسم ، یارب!

نکند راست بگویند ؟!!

 

 

 

تقدیم به او که با نگاه زلالش قلعه ی عشق را جاودانه نمود

 

 

 


دوستان عزیز و به خصوص عزیز بهاری من ،

معذرت می خوام که این قلعه ی مقدس را در چند پست اخیر کمی خالی از عشق نشان دادم

و تعدادی از همسفران هم ناراحت شدند، وظیفه بود از عشق آسمونی و راز پرستش دلجویی کنم.

شاد و عاشق باشید

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/07/01ساعت 23:25  توسط گل یخ | 
دنياي قشنگ کودکي گولم زد
بي تجربگي و کوچکي گولم زد

آن قصه ي ناب و آرامش بخش
آن لالايي کودکانه ، آه گولم زد

آن لحن و صداي  قصه گوي عاشق
روياي پر از ستاره ام گولم زد

من حيثيت بهشت بودم اما
يک بستني عروسکي گولم زد

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/06/19ساعت 3:49  توسط گل یخ | 

             این روزها روزگار بدجوری طالب است آه ما را بشنود !!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/05/16ساعت 5:20  توسط گل یخ | 

از سر دلتنگي باز هم صفحه هاي دلم را ورق مي زنم
و باز هم طرح خوشرنگ دلبستگي
نقش ساده ي دلدادگي
رسم زيبايي زندگي


هر خط را به يادگار نوشته اي برايم
 چه زيباست خواندن و به تکرار خواندنش
ومن مي دانم که چقدر دلتنگي خوب است
چقدر زيباست
خوب است

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/03/16ساعت 0:28  توسط گل یخ | 

این هم واسه فرناز خانم که آپ می خواست

 

" تقدیم به سپیده ی عشق چشمهای عاشقان "

 

 

آسمان همچو صفحه ی دل من

روشن از جلوه های مهتابست

امشب از خواب خوش گریزانم

که خیال تو خوشتر از خوابست

 

خیره بر سایه های وحشی بید

می خزم در سکوت بستر خویش

باز دنبال نغمه ای دلخواه

می نهم سر بروی دفتر خویش

 

تن صدها ترانه می رقصد

در بلور ظریف آوایم

لذتی ناشناس و رویا رنگ

می دود همچو خون به رگهایم

 

آه... گوئی ز دخمه ی دل من

روح شبگرد مه گذر کرده

یا نسیمی در این ره متروک

دامن از عطر یاس تر کرده

 

ناشناسی درون سینه ی من

پنجه بر چنگ و رود می ساید

همره نغمه های موزونش

گوئیا بوی عود می آید

 

آه... باور نمی کنم که مرا

با تو پیوستنی چنین باشد

نگه آن دو چشم شورافکن

سوی من گرم و دلنشین باشد

بیگمان زان جهان رویائی

زهره بر من فکنده دیده ی عشق

می نویسم بروی دفتر خویش

" جاودان باشی ای سپیده ی عشق"

 

 

(فروغ فرخزاد)

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/02/08ساعت 8:16  توسط گل یخ | 

 

تو را از تازگی باران ، از صداقت عشقمان ، از زلال ناب نگاهت، از بهار خنده های سبزت  و از دلتنگی اشکهایم صدا میکنم.

در  همه ی این دلبستگیهایم حضور توست که زیستن را به من می آموزد.

طراوت سبزترین بهار، زلال نابترین نگاه ، صداقت پاکترین عشق، تازگی قطره های  باران و تمام عشق من تقدیم به کسی که همیشه دلم برایش تنگ است.

نازنینم هیچ هدیه ای جوابگوی محبت های بی دریغ و عشق آسمانی تو نیست، تنها میتونم  برای خوشبختی تو دست به دعا بردارم و از خدا بهترین آرزوها را خواهان باشم.

گوش کن و ببین که فرشته ها امروز را چگونه جشن می گیرند.

امیدوارم هر سال شادتر از سال گذشته در کنار خانواده شمعهای روشن کیک را با نگاه نورانی ات یکی یکی خاموش کنی.

  

تولدت مبارک

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/12/21ساعت 5:52  توسط گل یخ | 

 

روزی عاقبت فریاد خواهم زد ودلهای سنگی را می شکنم.

دلهای کسانی که جام لحظه هایمان را سر کشیدند .

دوست دارم دستان بختک زمان را در دست بگیرم و با آتش درونم گرمش کنم، شاید او هم دلداده شد و دیگر هیچوقت به نگاه زلال عاشقان حسادت نکرد .....

و آنگاه نیست بختکی که با دل سنگش لحظه های ترد تنهائیمان را بشکند!!!

و چه لحظه ایست آن دم که در گردونه ی زمان بی هیچ ترسی از فردا تنها به هم زل زده ایم.

می آید روزی که دل سنگش را بشکنم .

عاقبت روزی فریاد خواهم زد.....

 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/10/02ساعت 8:22  توسط گل یخ | 

ما را چون دیوانگان غوغایی در سر است.

غوغایی به رنگ دلدادگی

همه جنون و دیوانگی .

مرا در دل تمنای نگاه مجنون توست.

بگذاردر سکوت چشمانت غرق سرگشتگی با تو بودن شوم.

 

 

 


 

هرچه زیبایی و خوبی

هرچه زیبایی و خوبی که دلم تشنه ی اوست

مثل گل ، صحبت دوست

مثل پرواز، کبوتر

می و موسیقی و مهتاب و کتاب

کوه ، دریا ، جنگل ، یاس ، سحر

این همه یک سو ، یک سوی دگر

چهره ی همچو گل تازه تو

دوست دارم همه عالم را لیک ،

هیچکس را نه به اندازه ی تو…….

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/09/14ساعت 8:10  توسط گل یخ | 

 

از فراموشی بیزارم

آنگاه که از یاد ببرم دلیل تمام خنده هایم را

و آن چشمهای صبور که اشکهایم را از روی غم دانه دانه می شمرد

و از سپردن سادگی به دست باد  می ترسم.

هنوز هم اندیشه ی این پوچی مرا در خود غوطه ور ساخته:

نکند روزی فراموشی همنشین روزهای تنهائیم شود !

 

 

 

گر بدین سان زیست باید پست

من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم،

بر بلند کاج خشک کوچه ی بن بست ...

گر بدین سان زیست باید پاک

من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود،چون کوه

یادگاری جاودانه ، برتر از بی بقای خاک...

(احمدشاملو)

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/08/21ساعت 5:27  توسط گل یخ | 

 

روزي كه دل به دريا زدم و آرزوي داشتنش را در بطري شيشه اي ، به آغوش دريا سپردم،

به موج  گفتم: خدا را كه ديدي بگو

"درونم زمزمه اي جاريست، در دل كسي را مي خوانم!

آنكه در آمدو رفت لحظه هاي نبودنش حيرانم،

او را مي خواهم كه الفباي زندگي را از نگاهش بياموزم،

كسي كه رسم عشق را به من ببخشايد..."

 

و امروز كه به ساحل چشمان پرخروشش قدم نهادم،

دريا او را به من رساند،

كسي كه رسم عاشقي را به من بخشيد

و الفباي زندگي را به من آموخت،

او كه در آمدو رفت لحظه هاي بودنش حيران احساس نابش شده ام....

و اوست كه حضورش وجود تو را معنا مي كند.

بارالهـــــا ؛

هيچگاه تصور نمي كردم اينچنين دوستم بداري !

 

 

 

 

 

امروز سالروز تولد استاد هنرمند سهراب سپهري است.

شاعري كه نشاني خانه ي دوست را مي دانست....

 

با تو برخوردم ،به راز پرستش پيوستم

از تو به را ه افتادم ، به جلوه ي رنج رسيدم

و با اين همه اي شفاف !

و با اين همه اي شگرف !

مرا راهي از تو به در نيست...

 

                                                 "روحش شاد و يادش جاودانه"
+ نوشته شده در  شنبه 1385/07/15ساعت 7:44  توسط گل یخ | 

 

و با روح من از روز ازل يارترين
 كودك شعر مرا مهر تو غمخوارترين
گر يكي هست سزاوار پرستش به خدا
تو سزاوارتريني تو سزاوارترين
عطر نام تو كه در پرده جان پيچيده ست
سينه را ساخته از ياد تو سرشارترين
اي تو روشنگر ايام مه آلوده عمر
بي تماشاي تو روز و شب من تارترين
در گذرگاه نگاه تو گرفتارانند
من به سرپنجه مهر تو گرفتارترين
مي توان با دل تو حرف غمي گفت و شنيد
گر بود چون دل من رازنگهدارترين

                                                                         (فریدون مشیری)

 

 

 

 ............................

قديما قصمونو شروع مي كرديم اينطوري :

 

يكي بود، يكي نبود

زير گنبد كبود

غير از خداي مهربون

هيچكس نبود

انگاري اونكه بود من بودم و اونكه نبــود تو بودي.

زير گنبد به  اين كبودي

فقط خدا نشسته بود

آواز پرنده هاي قصمون

تنهايي و جدايي بود

توي قلب آدمــــــاش

نشوني از عشق نبود

قصه كه به سر رسيد

كلاغه به خونش نرسيد

آخه چشمي واسه برگشتن اون

هيچ انتظاري نكشيـــــــد

 

حالا از سر بگم اين قصه رو،گوش كن عزيزم:

 

يكي بود ، يكي نبود،

اما ديگه اونكه بود من نبودم، اونكه نبود هم تو نبودي.

تو قصه ي تازه ي ما

جايي واسه غصه نبود

همش حرف، حرف دلو

صدا صداي عشق بود

حالا ديگه اونكه بود ، ما بوديم و

اونكه نبود، ما نبوديم....

زير گنبد زيباي كبود

غير از خداي مهربون

نشستن با همديگه

اين دلاي عاشقمون

 

اما اين قصه هرگز به سر نرسيد

آخه هيچ عشقي به آخر نرسيد

.....................

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/07/01ساعت 0:52  توسط گل یخ | 

عيسی مسيح :

« هیچ کس چراغ را روشن نمی کند تا پنهانش سازد! بلکه آن را در جایی می آویزد که نورش بر هر که وارد اتاق می شود بتابد. چشم نیز چراغ وجود است .
چشم پاک
همچون تابش آفتاب اعماق وجود انسان را روشن می کند .
اما چشم ناپاک و گناه آلود جلو تابش نور را می گیرد و انسان را غرق تاریکی می سازد .
پس هشیار باشید مبادا بجای نور تاریکی بر وجودتان حکفرما باشد !
اگر باطن شما نورانی بوده و هیچ نقطه تاریکی در آن نباشد آنگاه سراسر وجودتان درخشان خواهد بود گویی چراغی پر نور بر شما تابیده است. »

(انجیل لوقا)  

                         

 

بگذار تا شیطنت عشق چشمان تو را بر عریانی خویش بگشاید. هرچند آن بجز معنی رنج و پریشانی نباشد. اما کوری را هرگز بخاطر آرامش تحمل مکن!

(دکتر شریعتی)
+ نوشته شده در  شنبه 1385/06/25ساعت 2:34  توسط گل یخ | 

 

خداي من چه دردآور است قصه كوچ،

پرنده مي رود و آشيانه مي ماند.

كوچ قصه ايست، قصه اي قديمي به قدمت چین و چروك دستان مهربان مادربزرگهای قصه گو.

اين قصه را بارها شنيده ام.

و مادربزرگ هربار قصه اش را اينگونه تمام مي كرد:

" او در آخر گمشده اش را پيدا مي كند و زندگي از سر شروع مي شود."

در دل از مادربزرگ مي خواستم با همان چشمان بي ريايش،

از ته دل پر از اميد خود براي قصه كوچمان دعا كند.

ميدانم كه دعا كرده، اين را از گرماي دستش كه آرام آرام گونه ام را نوازش ميداد فهميدم.

مادربزرگ دعا كرده،

 ما نيز دعايي بكنيم.

با نگاه هاي عاشقانه مان براي آشيانه ي كوچكمان دعا كنيم،

تا پر نكشند خاطرات زيبايمان.

آشيانه كه باقي باشد كوچ معني رفتن ندارد

معنايش چيز ديگري است:

تنها كمي فاصله ،

فاصله اي كه دلها را به هم پيوند ميدهد.

 

غربت كوچ را با قدمهاي آشناي تو مي خواهم،

همراه من باش.........

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/06/22ساعت 0:51  توسط گل یخ | 

 

هنوز هم خوابهاي كهنه مي بينم.خوابهايي به اصالت عشق ،به رسم زندگي، به تازگي عطر اولين نگاه .

من مسافر خسته ي شبم. از امتداد اين تاريكي با تو سخن مي گويم .

 مي گويم كه بداني تا انتهاي خيال عاشقم همان خيالي كه با تو بي پايان مي شود.

دير وقتي است سر بر بالش نرم رؤيا ، انتظارت را مي كشم.

اين لحظه هاي غريب بي تو بودن مرا با خود مي برند.

اي كاش قصه مان خوب تمام مي شد . آنوقت كه تو بيايي، به رؤيايم قدم بگذاري، به يك سكوت قديمي.

كمي آنطرفتر، نه خيلي دور، به سمت خيال نگاهت را برگردان.

همان جاده ي غريب روزگار با سروهاي خاطره كه هيچ ردپايي از پايان در آن نيست.

بگذارصداي گامهايت خوابم را باراني كند.

 

اما مي دانم كه هرگز نخواهي آمد.

ديگر برو. چشمهاي منتطرم را بدرقه ي راهت نمي كنم.

گمان نكن به خاطره هاي گمشده مي سپارمت.

 

من از تو مي گذرم ولي بدان دوستت دارم و مي گذرم،

  بدان اگر هم نباشي باز هم قصه مان را خوب تمام مي كنم .

 يادت باشد زندگي را ضامن عشق كرده ام . تو كه نباشي عشقت ماندگارترين است.

عشقت كه باشد زندگي هم  هست و مي گذرد.

هيچ وقت اينقدر قانع نبودم. اما در مقابل تو ..........

راحت از كنارم بگذر. همين سادگي يادت همسفرم است و اين برايم كافيست....

 

كاش باران وسعت اندوه مرا مي فهميد و قطره هاي كوچكش را بي منت هديه مي كرد تا من با بوي نمناك خاطرت ،لحظه هاي تنهايي ام را پر كنم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/06/13ساعت 13:36  توسط گل یخ | 

 

      چشمها را نبايد بست. زندگي راهمينطور كه هست بايد ديد.

                زندگي رؤياست ، رؤياي دست يافتني اما دور.

     در اين تاريكي، واژه ها به ذهنم هجوم مي آورند. فردا كه روشن شود ديگر هيچ چيز نيست جز اين صفحه ي خط خورده ي ذهن. خط خوردگيهايي شبيه هيچ اما خود گوياي همه چيز...

نور را نمي خواهم ، اگر خاطرم روشن شود ، هر چه آمده مي رود و من در سكوت ابهام آميز آمد و  رفتشان غوطه ور خواهم ماند.

 پس اي لحظه هاي تاريك بمانيد در اين سكوت مبهم و ترسيم زلال ترين احساسم را به تماشا بنشينيد.

    چيست آنچه كه به هنگام خاموشي نورها ،واژه هاي رنگي را به صفحه ي ذهن دعوت مي کند؟ نمي دانم !!!

   فكر مي كنم ، فكر.....

        شايد فقط تنهايي است. دل كه تنها شد مي نويسد از عشق.

         و حال مهتاب هم نورش را ملايمتر مي تاباند. شايد براي من و به خاطر من كه بنويسم از رؤيا ، عشق، دوستي ، زندگي و ....

   نمي دانم چه مي نويسم و آيا اصلا" اين قلمي كه در دست گرفته ام مي نويسد ؟!!

   اما اين را خوب مي دانم كه هيچ نوشته اي توان توصيف حقيقت عشق را ندارد.

   صفحه پر شده از واژه هاي عجيب. بازهم دل تنهاست.

   اما اين بار گوشه اي نشست و در اين تاريكي به يادگار نوشت از عشق .

   تا گاه گاهي با اين خاطره بسرايد همان ترانه ي يار را.

       كه مي گفت:

     "واسه صداي خستشون ، بغض همين ترانه بس."

    اينجا نيز صداي جيرجيركهاي خسته دل به گوش نمي رسد. تنها صداي لالايي است كه از دور مي آيد و  مرا به عمق خواب و رؤيا مي برد.

                             به عمق رؤياي هميشگي ام....

        

+ نوشته شده در  شنبه 1385/06/04ساعت 0:37  توسط گل یخ | 

 

                                   

    به خودم گفتم حالا كه دلم تنهاست خاطره هامو مرور كنم ، نگاهي به آسمون دل انداختم

    گرفته بود . ابري ، باروني ، ستاره اي پيدا نبود.

    قطره اشكي از ياد تو گونه ام رو خيس كرد